وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا
به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما
غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا
ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا
قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها
مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا
کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا
ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا گویا
225
بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا
هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا
به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا
پیاپی از سوی مطبخ رسول می آید که پخته اند ملایک بر آسمان حلوا
به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا
به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا
دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا
خموش باش که گر حق نگویدش که بده چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا
226
برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا
چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بی حد و کان جمال و حسن و بها
چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم رسد چو می زندش آفتاب طال بقا
اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا
الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی گواه گفت بلی هست صد هزار بلا
بلا درست و بلادر تو را کند زیرک خصوص در یتیمی که هست از آن دریا
منم کبوتر او گر براندم سر نی کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا
منم ز سایه او آفتاب عالمگیر که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما
بس است دعوت دعوت بهل دعا می گو مسیح رفت به چارم سما به پر دعا
227
به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بی تو ای عزیز بیا
چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا
ز دور آدم تا دور اعور دجال چو جان بنده نبودست جان سپرده تو را
تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا
ملامتم مکنید ار دراز می گویم بود که کشف شود حال بنده پیش شما
که آتشیست که دیگ مرا همی جوشد کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما
اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما
روان شدست یکی جوی خون ز هستی من خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا
به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنم برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا
به حق آن لب شیرین که می دمی در من که اختیار ندارد به ناله این سرنا
برچسب:
نویسنده: ali
تاريخ: چهارشنبه
1 خرداد
1392 ساعت: 23:07